پا شو رضا، رسیدیم. الدنگ از اولش خواب بوده تا الآن. پا شو، جاده رو ندیدی، از دستت رفت. همیشه بدموقع میخوابی. منم چشمام میرفت، نصفه نیمه دیدم. ماها بدخواب شدیم کلا. عوضش دم کوه که میرسیم، بیداریم. ی
سلام فاخته جانفراموشکار شدهام تازگی؛ خاطرم نیست امروز یکشنبه بود یا دوشنبه. میدانی؟ آدمیزاد ذاتا فراموشکار است؛ نه اینکه به اشتباه چیزی را یادش برود یا حواسش پرت باشد مثل من، نه؛ با تصمیم و نظر خودش